-
طلوع من
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 16:16
خورشید برای من ساعت هفت غروب طلوع می کند آن هم از پشت میز یک کافه یعنی وقتی تو را می بینم روز من از حضور تو شروع می شود شب من از غیبت تو کاری کن روزهایم بلند باشند من از شب ها می ترسم "رسول یونان"
-
تو را بسیار دوست دارم
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 16:15
تو را بسیار دوست دارم و می دانم که شیوه عشق من کهنه شده است شریان های قلبم کهنه شده است آمدن نامه بر من به پیش تو و بردن گل های زیبا به خانه ات همه آیین هایی کهنه شده است تو را بسیار دوست دارم و رویای من این است که مرا در پیراهنی نو مبهوت کنی و با عطری تازه ، دیدگاهی تازه و رویای من این است که بارانی از شط بلند پرسش...
-
زودتر به خانه بیا
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 16:11
برایت قهوه می ریزم، کمی شیر، دو قاشق شکر، می گذارم جلویت روی میز، گلدان گل را کنارتر می گذارم تا بهتر ببینمت. قیافه جدی به خودم می گیرم و با لهجهای که حالا برای خودم هم بیگانه است، می گویم: قهوه ات سرد میشود. هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا و همانطور می نشینم تا تو یکروز بیایی... وقتی حتی نبودن آدمها برایت...
-
در کفمان کلیدی است
دوشنبه 1 مهرماه سال 1392 23:56
در کفمان کلیدی است که قفلش را گم کردیم. آبی در هواست که مَشربهیی نداریم. کلماتی که مدادی نداریم. آوازی که دهانی نداریم. ساعتی بی عقربه. دستی و تنی نداریم. آیا زمان به انتظار کسی خواهد ماند با سوزنبانی که در جوانی خود مرده است. "محمد شمس لنگرودی"
-
آن سو..این سو..
دوشنبه 1 مهرماه سال 1392 23:43
آن سو ریسمانی تو را می کشد ، که به پایت بسته شده این سو ریسمانی ، که به قلبت پایت اگر جدا شود ، زنده خواهی ماند قلبت اما ... خودت می دانی "افشین یداللهی "
-
این منصفانه نیست
دوشنبه 1 مهرماه سال 1392 23:39
این منصفانه نیست من پیر شده باشم و تو در خیالم درست مثل روزی که ترکم کردی زیبا و جوان همین شده که هیچ کس باور نمی کند معشوق من بوده باشی "کامران رسول زاده"
-
هیچ چیز تغییر نکرده است
دوشنبه 1 مهرماه سال 1392 23:37
هیچ چیز تغییر نکرده است فقط تعداد آدم ها بیشتر شده است در کنار گناه های قدیم ، گناه هایی جدید ظهور کرده است واقعی ، موهومی ، موقتی اما فریادی که بدن به آن پاسخ می دهد به استناد معیار قدیم و آوای کلام فریاد معصومیت بوده و هست و خواهد بود "ویسلاوا شیمبورسکا"
-
ما زنده ایم
دوشنبه 1 مهرماه سال 1392 23:34
منظومه هاپس این ها همه اسمش زندگی است دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد ما زنده ایم چون بیداریم ما زنده ایم چون می خوابیم و رستگار و سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان...
-
تو هم گفتی که منو دوست داری
جمعه 29 شهریورماه سال 1392 02:20
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صبحانه مو آماده کردی وبرام...
-
روز هفتم
جمعه 29 شهریورماه سال 1392 02:11
داشتم نگاهت می کردم نگاهت می کردم گفتم وای ! چه زیبا شده ای ! بانوی من دستم را گرفتی خدا گفت : چه لحظهی باشکوهی شماها عشقبازی کنید ، من هم خدا می شوم و خلقت جهان را شروع کرد سه روزش صرف اندام تو شد سه روزش خرج دست های من روز هفتم صدای تو را جوری درآورد که تا ابد دلم بریزد "عباس معروفی"
-
دل من
جمعه 29 شهریورماه سال 1392 02:06
آتش باشی برای تو هیزم میشوم دریا بروی ؛ پارو تو همیشه درست پنداشتهای دل من شبیه تکه سنگی است که میخواهم تو با همه خستگیهایت یک لحظه به من تکیه کنی " محمد شمس لنگرودی"
-
تو ، فردایی
جمعه 29 شهریورماه سال 1392 02:02
امروز به پایان می رسد ! از فردا برایم چیزی نگو من نمی گویم ، فردا روز دیگری ست فقط می گویم ، تو روز دیگری هستی ! تو ، فردایی ! همان که باید به خاطرش زنده بمانم ... "جبران خلیل جبران"
-
به یاد تو هستم
جمعه 29 شهریورماه سال 1392 01:58
به یاد تو هستم کاش خداحافظی نمیکردی و میرفتی من عمری خداحافظی تو را به یاد داشتم پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است مرا نظاره میکند که چرا من هنوز جهان را ترک نکردهام من که قلب فرسوده دارم من که باید با قلب فرسوده کم کم تو را فراموش کنم "احمدرضا احمدی"
-
صلوات خاصه حضرت امام رضا(ع)
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1392 23:02
السلام ای حضرت سلطان عشق یا علی موسی الرضا ای جان عشق السلام ای بهر عاشق سرنوشت السلام ای تربتت باغ بهشت وقتی بساط گریه مهیا نمی شود وقتی که بغض بین گلو جا نمی شود وقتی تمام شب به در خانه کریم در می زند گدا و دری وا نمی شود وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب این قلب مرده است مداوا نمی شود یک راه مانده بهر تو آن هم زیارت...
-
زندگینامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1392 22:42
فردا روز ولادت امام هشتم امام رضا(ع) است امام رئوف،امام عزیزی که نگین ایران است وهمه ما در سایه وپناه ایشان هستیم. انشاءالله خداوند ما را از دوستان ایشان قرارداده ودر آخرت مورد شفاعت ایشان قرار بگیریم. در اینجا گوشه ای از زندگینامه این بزرگوار را جهت تبرک به سمع و نظر شما عزیزان میرسانم واز همه التماس دعا دارم....
-
عشق تو منطقی،عشق من شاعرانه
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 22:54
عشق تو منطقی عشق من شاعرانه سرم را روی بالشی از سنگ می گذارم سرت را روی بالشی از شعر تو ماهی هدیه ام دادی ، من دریا تو قطره ای روغن چراغ ، من چلچراغ تو دانه ی گندم دادی ، من خرمن تو مرا به شهر یخ بردی من تو را به شهر عجایب تو با وقار یک معلم و بی احساس مثل ماشین حساب به آغوشم پناه بردی که گرم بود و تو سرد به سینه های...
-
دیگر به آنجا برنمی گردم
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 22:49
میدانستم دیگر به آنجا برنمی گردم در آخرین عکسها لبخند زدم دشت را به دست چشمه سپردم و دریا را به دست ابرها و او را به دست ماه و درخت توت تا همیشه زیبا و شیرین بماند بعد رویاهایم را برداشتم و آمدم همین طور روباه کوچکم را همین روباه را که دمش از شعرم بیرون زده است "رسول یونان"
-
تقدیر من غم تو
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 22:46
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟ چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من تقدیر من غم تو و تغییر...
-
کمی جایمان عوض شود
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 22:41
گفتی گندم ، نوشتم گندمزار گفتی گل ، نوشتم گلزار گفتی ستاره ، نوشتم کهکشان گفتی بیا ، شوریده و دیوانه به سویت دویدم هر کلامت را به توان ابدیت نوشتم خواندم ، باور کردم باور کردم که گندم تو یعنی گندمزار گلت گلزار، ستاره ات کهکشان تو تنها یاور تو تنها باور تو بهترین تو والاترین ، تو مرهم زخمهای شبهای دلتنگی اما این بار...
-
زمانی که رفت...
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 22:37
به وقتی می اندیشم که دوستم داشتی به زمانی که رفت و درد به جای خالی اش نشست پوستی دیگر بر این استخوان ها پوشیده خواهد شد و چشمانی دیگر بهار را خواهد دید و آنگاه هیچ یک از آنها که آزادی را به بند می کشیدند آنها که میان غبار ، معامله می کردند آن مقام های دولتی و تجار هیچ یک در حصار زنجیرشان قادر به حرکت نخواهند بود...
-
آن شعله چه نام دارد
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 22:31
برای خاطر عشق به من بگو آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه میکشد نیرویم را میبلعد و ارادهام را زایل میکند ؟ خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است عشق ثمرهی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظهای تحقق نیابد در طول سالیان و حتی نسلها نیز تحقق نخواهد یافت "جبران خلیل...
-
کــاش آن آینــه بــودم
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:50
کــاش آن آینــه بــودم مــن کــه بــه هــر صبــح تــو را مــی دیــدم مــی کشیــدم همــه انــدام تــو را در آغــوش ســرو انــدام تــو بــا آن همــه پیــچ آن همــه تــاب آنگــه از بــاغ تنــت مــی چیــدم گــل صــد بوســه ی نــاب "حمید مصدق"
-
شهادتِ مرا پایانی نیست
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:43
نفسِ خشمآگینِ مرا تُند و بریده در آغوش میفشاری و من احساس میکنم که رها میشوم و عشق مرگِ رهاییبخشِ مرا از تمامیِ تلخیها میآکند بهشتِ من جنگلِ شوکرانهاست و شهادتِ مرا پایانی نیست "احمد شاملو "
-
معجزه عشق
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:38
خورشید من وقتی غروب میکند از پنجره دلگشا تو طلوع می کند تو یک قهوه می خوری و بمن گرم فکر میکنی من اینجا کنار همین شب کنار همین تخت چوبی ترا شکل جنگل با شعر نقاشی می کشم این فاصله نزدیک نیست این فاصله ها نزدیک نیست اما من به معجزه عشقم ایمان دارم و میدانم ترا روزی از همین راه دور دیوانه مهربانی هایم خواهم کرد !...
-
در انتظار توام
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:35
در انتظار توام در چنان هوایی بیا که گریز از تو ممکن نباشد تو تمام تنهاییهایم را از من گرفتهای خیابانها بی حضور تو راههای آشکار جهنماند "شمس لنگرودی"
-
پازل
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:33
هر روز که میگذرد تکهتکهام میکند مینشینم تکههای خودم را جمع میکنم کنار هم میچینم میبینم تکهای گم شده هر روز که میگذرد سبکتر میشوم زمانی اگر تکههای گمشده را پیدا کردی کنار هم بچین او باید من باشم باقی پازل بیمعنایی بود که در آن بازیگر و بازیچه را از هم نمیشناختی
-
آخ...فردا
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:29
خورشید را می دزدم فقط برای تو! میگذارم تو جیبم تا فردا بزنم به موهایت فردا به تو می گویم چقدر دوست دارم! فردا تو می فهمی فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت.می دانم! آخ...فردا! راستی چرا فردا نمی شود؟ این شب چقدر طول کشیده... چرا آفتاب نمی شود؟ یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟ "شل سیلور استاین"
-
گندمزار موی من
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:25
ناگهان دیدم گندم را از خوشه های موی من می دزدی و در کیف مدرسه ات پنهان می کنی تو را از این بازی بازداشتم دست بردار نبودی ضربه ای روی دستت زدم تا گندم را به یغما نبری اما دست بردار نبودی کوشیدم تو را به مدرسه بازگردانم نپذیرفتی و در گندمزار موی من خواب ماندی "سعاد الصباح "
-
میترسم پلک بزنم
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:23
مرسی که هستی و هستی را رنگ میآمیزی هیچ چیز از تو نمیخواهم فقط باش فقط بخند فقط راه برو نه راه نرو میترسم پلک بزنم دیگر نباشی "عباس معروفی"
-
فضای چشمانت
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 23:16
تمام گل هایم محصول باغ تو باده ام ارمغان تاک تو انگشتری هایم از کان طلای توست و شعرهایم امضای تو را در پای خود دارد ای که قامتت از بادبان بالاتر و فضای چشمانت گسترده تر از آزادیست تو زیباتری از کتاب های نوشته و نانوشته من و سروده های آمده و نیامده ام "نزار قبانی"