دیدنت را دارم با ساعت شنى اندازه مى گیرم !
یک صحرا گذشت ...
خیلی سخت بود …
من با ” بغض ” نوشتم
تو با ” خـــنده ” خواندی !
زمانی که جلوی تلفن های عمومی
صف می کشیدند !
عشق ها با ارزشتر بود . . .
این روز ها که پشت خطی ها صف می کشند ...
بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
تا برگردی
و دست تکان دهی .
روبان های سفید را در کف شعرها ببین که چگونه در باران می لرزند
روبان های سفید ، پیچیده بر گل سرخ های بی تاب را ببین !
بر نمی گردند شعرها
پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در باران ایستاده اند
و به لبخندی ، به تکان دستی ، دلخوشند !
(شمس لنگرودی)
بیرون در، تو منتظرم بوده باشی
و بی آنکه کسی بفهمد
جای بیداری و خواب را
به رسم خودمان درآریم
چه بود بیداری
که زندگی اش نام کرده بودند.
(شمس لنگرودی )
من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که آیا دوستم داری ؟
قلب من و چشم تو میگوید به من : آری ...
( فریدون مشیری )
حسین پناهی

مرد
باید نان بگیرد
باید سیب زمینی بگیرد
سیگار بگیرد
ذات الریه بگیرد
کمی افسردگی
و خیلی چیزهای دیگر…
مرد باید دست تو را هم بگیرد
و از گرسنگی عبور دهد
با این همه
گاهی گل سرخی هم بگیرد
و حمّام
و به تو لبخند بزند.
مرد اگر ژست آدم های خوشبخت را نگیردکه
مرد نیست
.....
"علی داوری"
با هرچه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو
می توان گشود
"محمدرضا عبدالملکیان"
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر میکنم
خدای من زیباست
خدای من رنگینکمان خوشبختیست
که پشت هر گریه
انعکاساش را
روی سقف اتاق میبینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکردهام
و نه
لای بقچهپیچ سجاده
رهایش !
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاهگاهی که به هم خیره میشویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است
" رؤیا زرین "
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگتر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بی آنکه نباشی ...
حالا که آمده ای
من هم همین را می گویم
میان من و تو فاصله ای نیست
میان من و تو تنها پرنده ای ست
که دو آشیانه دارد
حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست "محمدرضا عبدالملکیان"