گلباغ شعر

گلباغ شعر

روح "پدرم" شاد که فرمود به استاد ..... پسرم را "عشق" بیاموز و دگر هیچ.
گلباغ شعر

گلباغ شعر

روح "پدرم" شاد که فرمود به استاد ..... پسرم را "عشق" بیاموز و دگر هیچ.

به چشم خورشید تبعیدم کن

 

 

نمی دانم ؟
ابلیس در باور آدم گندم کاشت ؟
یا حوا 
از اندیشه شیطان سیب چید ؟
و یا جای خالی باور زمین 
در هر دو گزینه علامت خورد . 
هر چه بود زمین گیر شدیم 
اما اکنون 
من گندم سر می کشم 
و در باورت سیب می کارم 
مرا که شریک شدی 
در جرم دلدادگی
آن گاه با یک "دوستت دارمت " 
به انتظار عقوبت می نشینم .
کشته های مزرعه ام 
مترسک نمی خواهد 
جایی که لیلی گام بر می دارد 
کلاغ ها هم آواز قناری سر می دهند .
خدایا 
آدم و حوا را به زمین راندی 
مرا کیفر کن 
از زمین 
به چشم خورشید تبعیدم کن .  
 

با لمس شن های داغ مرا پیدا کن



 

و در میان آسمان ها درخشیدن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با سلام ماه مرا پیدا کنی
ترانه ای خواهم شد
و در میان قلب ها سرودن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با شروع اشک مرا پیدا کنی
غباری خواهم شد
و با رقص باد در صحرا نمایش آغاز خواهم کرد
تو می توانی با لمس شن های داغ مرا پیدا کنی
من در همه جا خواهم بود
هرگاه دلتنگ شدی
اشکت را لمس کن، قلبت را دریاب
مرا خواهی یافت 
 

تمثیل تو

 

  دنبال وجهی می گردم  

  که تمثیل تو باشد
  زلالی چشم هات
  بی پایانی آسمان
  مهربانی دست هات

  نوازش گندمزار
  و همین چیزهای بی پایان.
  نمی دانستم دلتنگی‌ات
  قلبم را مچاله می کند
  نمی دانستم وگرنه
  از راه دیگری
  جلو راهت سبز می شدم
  تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
  تا دوباره
  در شمایلی دیگر
  عاشقت شوم.
  گفته بودم دوستت دارم؟
                         

                            "عباس معروفی" 

مراقب قلب ها باشیم

 

   

  وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
 

  پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
 

  وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
 

  و همچنان تنها می مانیم
 

  هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند 

                                         

                                             "ژان پل سارتر" 


مرا با چیزی عوض کن

 

 مرا با چیزی عوض کن

 چیزی ارزشمند

 چیزی گران

 سوزنی شکسته

 که بتوانی با آن خار پایت را درآوری

                                 "حسین پناهی"

خوش به حال باد

 

 خوش به حال باد ...

 گونه هایت را لمس می کند و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

 کاش مرا باد می آفریدند

 تو را برگ درختی خلق می کردند؛

 عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

 در هم می پیچند و عاشق تر می شوند…

من فقط عاشقی بلدم

 

 به من چه مربوط که  

 آدم زندگی هیچ کس نیستی
 من فقط عاشقی بلدم
 چیزی هم در بساط نداشته باشم
 قلبم پر است 
 عاشقی تقصیر من نیست
 تقدیر است که
 قرعه به نام تو افتاده
 حالا میخواهی آدم این عاشقی باش
 میخواهی نباش
 من که گفتم فقط عاشقی بلدم
 اما پا به پایم خواستی بیایی
 زودتر بجنب
 این قلب که بایستد
 عشق تو
 معجزه نخواهد کرد
      

      "گیلدا ایازی"  

نامت ایمن است

 

وقتی کسی تو را عاشقانه دوست دارد
شیوه ی بیان اسم تو
در صدای او متفاوت است
و تو میدانی
که نامت..در لبهای او ایمن است



و توقع آغاز میشود...

 

 تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که، 

 

 ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .  

 

 انـدازه مـی گـیـری !   

 

 حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !  

 

 مقـایـسـه مـی کـنـی !

 

 و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
  

 کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
 

 که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
 

 به قـدر یـک ذره ،  

 

 یک ثانیه حتی !  

  

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود 

 

و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم…!  

فـالِ تـو . . .

 
راحـت قـهوهَ ت را بـخـور
 
از تـه این فـنـجـان نـه کـسـی آمـده سـت

نـه کـسـی مـانـده سـت . . .
 
فـالِ تـو . . .

هـمـیـن طـعـمـی سـت که مـیـچـشـی..