گلباغ شعر

گلباغ شعر

روح "پدرم" شاد که فرمود به استاد ..... پسرم را "عشق" بیاموز و دگر هیچ.
گلباغ شعر

گلباغ شعر

روح "پدرم" شاد که فرمود به استاد ..... پسرم را "عشق" بیاموز و دگر هیچ.

به گیلاس آباد می رویم

 

حالا که آمده ای
باز هم به گیلاس آباد می رویم
به آن باغبان بگو نگران نباشد
ما گیلاس ها را نمی چینیم
ما فقط با گیلاس ها حرف میزنیم.
             

        ( محمد رضا عبدالملکیان )

ساعاتی پس از صبحانه

 

 ساعاتی پس از صبحانه
 در این صبح سراسر تعطیل
 چه فرق می‌کند تن
 به آن ساتنِ لغزان و خنک بسپاری
 یا به تکه‌ای از آفتاب پاییزی که دارد
 در به در و پنجره به پنجره
 دنبالت می‌گردد
 از طرز نگاهم باید حدس می‌زدی
 که من ظاهرن فراموش‌کار و سر به هوا
 خطوط کشیده‌ی اندامت را دقیق
 تا مرز نامرئی‌شدن هرچه پیراهن
 از بَر کرده‌ام
 اگر می‌دانستی جایت
 سر میز صبحانه چقدر خالی است
 و قهوه منهای شیرین‌زبانیِ تو
 چقدر تلخ
 من و این آفتاب بی‌پروا را
 آن‌قدر چشم‌انتظار نمی‌گذاشتی
 قهوه‌ات دارد سرد می‌شود
 و طاقت آفتاب نشسته بر صندلی‌ات طاق
 مگر چقدر طول می‌کشد
 انتخاب پیراهنی که ساعتی دیگر
 باید از تن درآوری
                                                                  

    "عباس صفاری"

در من طلوع کن

 

آه ای همیشه دورتر از خورشید
در من چنان بتاب که آیینه ام کنی
در من چنان بتاب که آب روان شوم
تا ناگھان تو دست بلورین خویش را
در جستجوی پاره سنگی به شکل دل
از آستین برآری و در سینه ام کنی
        "نادر نادرپور"

تو را برای همیشه بنویسم

  

باد می آید 

کاغذ هایم را... 

تو را با خود می برد 

می شود ماه را با دست خود نگه داری 

غروب نکند؟ 

می خواهم درها و پنجره ها را چفت کنم 

و تو را 

برای همیشه بنویسم...

باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست

 

 آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر منفجر می‌شود
آی ای زنی که در رنگ ‌پریدگی‌ات
همه‌ی غم درخت‌ها را داری
آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخم را
و تاریخِ باران را
باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست .
                                                                       

     "نزار قبانی "

واپسین ژست گریه‏ دار دلم

 

 واپسین ژست گریه‏ دار دلم را
 در دورترین حدس کلیسای دلت
 صلیب می ‏کشم،
 من ایستاده زیر چراغ سبز
 من افتاده از تارَک زیبایی،
 من ماه ‏زده از قبیله‏ ی ماه و ماهی
 گریه‏ های رعد زده ام را
 رد نکن
 بگذار،
 گل‏ های پیراهن شرقی ‏ات
 آبیاری شوند.
            "امان پویامک"

آرام باش عزیز من

 

آرام باش عزیز من 

آرام باش 

حکایت دریاست زندگی 

گاهی درخشش آفتاب 

برق وبوی نمک 

ترشح شادمانی 

گاهی هم فرو می رویم 

چشم های مان را می بندیم 

همه جا تاریکی است 

 

آرام باش عزیز من 

آرام باش 

دوباره سر از آب بیرون می آوریم 

وتلالو آفتاب را می بینیم 

زیر بوته ای از برف 

این دفعه 

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود 

 

                "شمس لنگرودی" 

آرزوهایت بلند بود

آرزو هایت بلند بود 

دست های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم

 

با این همه

فراموشم مکن

وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای

و به ماه فکر می کنی

 

        "حافظ موسوی"

برفی که می بارید من بودم

 

   برفی که می بارید من بودم 

    تو را احاطه کردم 

    در برت گرفتم 

    گونه هایت را نوازش کردم 

    شانه هایت را بوسیدم 

    و پاره پاره ریختم 

    پیش پای تو 

 

    بر من پا گذاشتی 

   کوبیده تر سخت تر محکم تر شدم 

   تابیدی به من 

   آب شدم 

 

      (شهاب مقربین) 

باز کن پنجره را...

 

  باز کن پنجره را
  تو اگر بازکنی پنجره را
  من نشان خواهم داد
  به تو زیبایی را
  بگذار از زیور و آراستگی
   

  من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
  که در آن شوکت پیراستگی
  چه صفایی دارد
  آری از سادگیش
  چون تراویدن مهتاب به شب
  مهر از آن می بارد
  باز کن پنجره را

         

         (حمید مصدق)