نه معماری بلند آوازه ام،
نه پیکر تراشی از عصر رنسانس،
نه آشنای دیرینه مرمر!
اما باید بدانی که اندام تو را چه گونه آفریده ام
و آن را به گل ستاره و شعر آراسته ام
با ظرافت خط کوفی!
نمی توانم توان خویش را در سرودنت به رخ بکشم
در چاپ های تازه و
در علامت گذاری حروف!
عادت ندارم از کتاب های تازه ام سخن بگویم
یا از زنی که افتخار عشقش
و افتخار سرودنش را داشته ام!
کاری این چنین
نه شایسته تاریخ شعرهای من است،
نه شایسته دلدارم!
گل میخ هایی را که بر نقره سرشانه هایت کاشته ام،
فانوس هایی را که در خیابان چشمانت آویخته ام،
ماهی هایی را که در خلیج تو پرورده ام،
ستارگانی را که در چین پیراهنت یافته ام
یا کبوتری را
که میان پستان هایت پنهان کرده ام!
کاری این چنین نه شایسته غرور من است،
نه قداست تو!
"نزار قبانی"
از آنرو که دوستت می دارم می توانی بروی
از آنرو که دوستت می دارم
می بخشم بر تو ناراستی را
از آنرو که دوستت می دارم
پاس می دارم زیبایی را
از آنرو که دوستت می دارم
تو رهایی..."مارگوت بیکل "
هنوز بدرود نگفته ای،
دلم برایت تنگ شده است
چه بر من خواهد گذشت
اگر زمانی از من دور باشی
هر وقت که کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش...
من در رویای تو شعر خواهم گفت
شعری درباره چشم هایت
و دلتنگی
"جبران خلیل جبران"
می روی
تمام که نمی شوی
تنها میروی و من
به رد پایت
که روی زندگی ام مانده
خیره می شوم
"عباس معروفی"
بخند بر شب
بر روز، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره،
بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم،
آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند
نان را، هوا را
روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز !
تا چشم از دنیا نبندم
"پابلو نرودا"
چنگ میزنم به خیالت!
مشتم را که باز میکنم غمگینتر میشوم
عطر دستهایت می پرد
کدام را نگه دارم؟
خیالت را؟
عطر دست هایت را؟
آن روزهای از دست رفته را؟
یا...؟
هیچکدام …
من خواب و خیال نمیخواهم!
خودت را کم دارم!
یادت که نرفته؟
تو یک آغوش به من بدهکاری...
" شیما سامانفر"
آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد
ــ وعده ی دیداری ؟
ــ چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
ــ آری ؟!
تــو،
رنـگ مـی دهـی
بـه لبـاسی کــــه مـی پـوشـی.
بـو مـی دهـی
بـه عطــری کــــه مـیزنـی.
معنـا مـی دهـی
بـه کلمــــه هـای بـی ربطــــی کــــه،
شعــرهـای مـن مـی شـونــــد…!
"سـاره دستــاران"
هیـچ وقـت
هیـچ وقـت نقــــاش ِ خوبـی نخـواهـــــم شـد
امشـــب دِلـی کشیـــــدم
شبیـــه نیمــــه سیبــی
کــه بـه خـاطــــــر ِ لــرزش دستــــانـم
در زیــر ِ آواری از رنگ ها
نـاپدیـــــد مـانــــــد
"حسیـن پنـــــاهی"
امروز خودم را آراسته ام
گفتی که ظهر می آیی
و من یادم رفت بپرسم
به افق تو یا من؟
و تو یادت رفت بگویی
فردا یا روزی دیگر؟
چه فرقی می کند
خودم را آراسته ام
عطر زده و منتظر
با لباسی که خودت تنم کرده ای
"عباس معروفی"