تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم.
"غلامرضا بروسان"
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میلۀ قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
"فاضل نظری"
مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم
که یکی را بدون تو
بدون لبخندت
برسانم به انتها
و بارهای دیگر
با دست هایی که خاک شده اند
دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی
و باد که می آید
برساند به پیراهنت
که این گرد و خاک
چقدر عاشق آغوش تو بوده ست ...
"ناهید عرجونی"
سبزه ها در بهار می رقصند،
من در کنار تو به آرامش می رسم
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می بوسم
تا با گرمی نفسهایم، به لبانت جان دهم
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.
دوستت دارم،
با همه هستی خود، ای همه هستی من
و هزاران بار خواهم گفت:
دوستت دارم را ...
"نیما یوشیج"
شعر همیشه با باران میآید
و همیشه صورت زیبای تو با باران می آید
و عشق هرگز آغاز نمی شود مگر زمانیکه
موسیقی باران آغاز شود
"نزار قبانی"
یک تار از موهایم را بردار
با خودت ببر به هر شهر که می رسی
دری باز می شود به رویت
با هر کس حرف می زنی
روسریام تاب می خورد
هر زنی که عاشقت بشود
گونه های من گل می اندازد
و منتشر می شوم
توی تمام ایستگاه های جهان!
"ناهید عرجونی"
تنــها
بــا همــین خیــال خــام
کــنــار رویــای بــودنــت...
می خــواهــم
بــه حــال خــودم بــاشــم...
بــا خیــالــت همــیشــه
خــنــده هســت
بــوســه هســت
شــادی هســت
انــگــار همــه چیــز
بــوی خــوشبــختی میــدهــد...
دلــخــوشی هــایــم کــوچــک
دلــم قــانــع اســت و ...
از روزی کــه خیــالــت اینــجاســت
آینــه را هــم پــاک نکــردم
مبــادا
چشــم در چشــم ِ حقیقت شــوم
اصــلا
حــقیــقت بــاشد سهــم تــو
خیـــال خـــام بــرای مــن
فــقــط
رهــایــم کــن...
" گیلدا ایازی"
چه کسی چنان که ما عاشقیم
عاشق تواند بود؟
بگذار بوسه هامان
یک به یک جاری شوند
تا گلی بی معنا
مفهومی دوباره یابد.
بگذار عشقی را عاشق باشیم
که شمایلش تا قلب زمین رسوخ کرده باشد.
عشق را دوباره بنا کن
عشق مدفون زمستانی را
که در نسیان یکی خزان سرگشود
و اکنون
از میان ابدیت لب های مدفون
عبور می نماید.
"پابلو نرودا"
حالا که رفتهای
پرندهای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمیخواهد ،
فقط میگوید:
کو کو ...
" محمدرضا عبدالملکیان"
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم.
"غلامرضا بروسان"
گفت می رود تا آزاد باشم
امّا هرگز ندانست که من
آزادی را
در بند بندِ گیسوان سیاه او
یافته بودم!
"پرهام سرکشیکی"