هنوز ترکت نکرده
در من میآیی
بلورین،لرزان
یا ناراحت از زخمی که بر تو زدهام
یا سرشار از عشقی که به تو دارم
چون زمانی که چشم میبندی
برهدیه زندگی که بیدرنگ به تو بخشیدهام
عشق من
ما همدیگر را تشنه یافتیم
و سر کشیدیم هر آنچه که آب بود و خون
ما همدیگر را گرسنه یافتیم
و یکدیگر را به دندان کشیدیم
آنگونه که آتش میکند
و زخم بر تنمان میگذارد
اما در انتظار من بمان
شیرینی خود را برایم نگهدار
من نیز به تو
گلسرخی خواهم داد
"پابلو نرودا "
نام این آتش ، تنها عشق بود
و عمری که داشت زیر سایه ی این سه حرف
رو به زوال می رفت
هزاران هزار نیستی در این سه حرف
هزاران ترک شدن در سه حرف
نامش تو بود
و اگر می ماندی، ما می شد
مرا ببخش
نباید دوستت می داشتم
"جمال ثریا"
"ترجمه : سیامک تقی زاده"
یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
موهای نوهات را نوازش میکنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری میاندیشی
که در جوانیات عاشق تو بود ..
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم میتوانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدس نقره شده بر کتیبههای کهن را بیابد ..
یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
یک ترانهی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامهی مروری بر ترانههای کهن شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را
که به صلهی یک لبخند تو نوشته شدند
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک ..
و این شعر
در آن روز
تازهترین شعرم برای تو خواهد بود ..
"یغما گلرویی"
پـرشــور پـر شــراره، پنـجاه سال دیگـر
عاشـق تر از همـاره، پنـجاه سـال دیگـر
در گنـجـه می گـذارم دل را کـه نـو بمــانـد
تا لحظــه قــرار ِ پنـجاه سـال دیگــر
از شیـک پـوش امــروز، مـانـده اسـت پیـرمـــردی
بـا یک لبـاس پـاره، پنـجاه سـال دیگـر
مــن حـدس یک منجـم با ســوی چشــم امــروز
تـو کشـف یک ستـاره، پنـجاه سـال دیگر دیگـر
کافـور و سـدر مـرغـوب در حـد پنـج بسـتـه
چلـوار یک قـواره، پنـجاه سـال دیگـر
پنـجاه رفـت و حالا هـم سـن مرگـم اما
می خواهمـت دوباره، پنـجاه سـال دیگـر
"مهدی عابدی"
نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من، تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او
با سپاس از خانم مائده برای ارسال این شعر زیبا. http://puresky.mihanblog.com/
برای بار هزارم می گویم که دوستت دارم
چگونه می خواهی شرح دهم چیزی را که شرح دادنی نیست؟
چگونه می خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟
اندوهم چون کودکی ست...
هر روز زیباتر می شود و بزرگتر
بگذار به تمام زبان هایی که می دانی و نمی دانی بگویم.
تو را دوست دارم
بگذار لغت نامه را زیر و رو کنم
تا واژه ای بیابم هم اندازه ی اشتیاقم به تو
و واژه هایی که سطح سینه هایت را بپوشاند
با آب،علف،یاسمن
بگذار به تو فکر کنم
و دلتنگت باشم
به خاطر تو گریه کنم و بخندم
و فاصله وهم و یقین را بردارم
"نزار قبانی"
در آیه های من
چشم های زیبای تو
نا پیداست
در آیه های من
پیچ وتاب اندامت نا پیداست
در آیه های من
صدای مهربانت
با پرنده ها به تابستان کوچ کرده
وبرف
این برف و این آسمان شگرف
روی خاطره های تو را
سفید می کنند.
"عباس معروفی"
درخت هر چه پیر تر باشد
با ارزشتر و با عظمت تر خواهد بود
هر چه ریشه هایش عمیق تر باشد
با مقاومت بیشتری در مقابل طوفان ایستادگی میکند
هر چه شاخه هایش پر تر باشند
سر پناهی مطمئن تر خواهد بود
هر چه تنه اش قوی تر باشد
بار بیشتری را تحمل خواهد کرد
هر چه تاجش بلند تر باشد
سایه اش دعوت کننده تر است
هر حلقه سالیانه
نشانه ایست روشن
از روزگاری سپری شده
همچون چین و چروکی بر چهره ای.
"مارگوت بیکل"
نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام
که "مثل هیچ کس نیست"
نگران نباشید
یا با او
باز میگردم
یا او
بازم میگرداند
تا مثل شما زندگی کنم."محمد علی بهمنی"
شرط می بندم که فردایی _ نه خیلی دیر و دور
مهربانی حاکم کل منـــــــــاطق می شود
هم، زمان سهمیه ی دل های دل تنگ و صبور
هم، زمین ارثیه ی جانهای لایـــــق می شود
قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست
هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود
با صداقت، آسمان سهمی برابر می دهد
با عدالت، خاک تقسیم خلایق می شود
عقل هم با عشق، یک جوری توافق می کند
عشق هم با عقل، یک نوعی موافق می شود
عقل اگر گاهی هوادار جنون شد، عیب نیست
گاه گاهی عشق هم، هم رنگ منطق می شود!
صبح فردا، موسم بیداری آیینه هاست
فصل فردا، نوبت کشف حقایق می شود
دست کم، یک ذره در تاب و تب خورشید باش
لااقل، یک شب بگو : کی صبح صادق می شود؟
می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست
آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود
"با تشکر وسپاس از دوست خوبم سرکار خانم مائده برای ارسال این شعر زیبا" http://puresky.mihanblog.com