غرور را دوست دارم
گاهی غرور آخرین تکیه گاه است
وقتی همه چیزت را باخته ای
غرور همچون نقابیست که به پشتوانه اش می توانی
تصویر درهم ِ ویرانیت را پنهان کنی
تو هیچ چیز از من نمی دانی
نمی دانی چه قدر سخت است
در برابر آن همه زیبایی تو
سیل نگاهم را
پشت سد غرورم مهار کنم و
نقش کسی را بازی کنم که برایش
بود و نبود تو
خالی از اهمیت است
تو
بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی
که بازیگر خوبی هستم یا نه ؟
"مصطفی زاهدی"
عشق من به تو مانند رود کوهستانی است
پیوسته و پایدار
عشق من به تو
شبیه تابش ابدی خورشید است
یا مانند دریا که هرگز نمیآساید
امواج قوی و نجیبش
که از آغوش بازش پیوسته میگذرد
عشق من به تو
مانند درختی است
که در قلب ریشه کرده است
عشقی بیقید و شرط
حقیقی و ابدی
و خاموش نشدنی..
"ماگدا هرزبرگر"
ما
من و تو
چونان حیاتی یگانه در برابر جهان ایستادهایم.
ای شیرین من
ای عشق بیقرار من
ما
من و تو
اگرچه خواهیم مرد
اما شکوه عشق ما آن سوی تیرگی
در ژرفنای جاودانگی
ادامه خواهدمان داد
"پابلو نرودا "
ببین
ویران شده ام
بر باد رفته ام
از پای تا به سر در عشق غرقم
دیگر حتی نمی دانم که آیا
زنده ام یا نه ؟
چیزی می خورم یا نه ؟
نفسی بر می آورم یا نه ؟
سخنی می گویم یا نه ؟
تنها می دانم که دوستت دارم .
"آلفرد دو موسه"
خانه ات سرد است ؟
خورشیدی در پاکت می گذارم
و برایت پست می کنم
ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم ..
"منوچهر آتشی"
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺣﮏ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻨﻢ
ﯾﺎ ﭘﺮﭼﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮدﻡ ﺣﻤﻞ ﮐﻨﻢ!
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ
ﻓﺮﯾﺎﺩیست ﮐﻪ
ﻫﺮﺭﻭﺯ غنچه ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﻣﻦ.
"ﺗﻮﺣﯿﺪ ﺳﯿﻒ"
می گذاشته ام که پرندگانت ببویند
اگر گل سرخی بودی
به شعله زرتشتت می سپردم
اگر آتش بودی
اما تو گلی آتشی
و پرنده زائری جز من نیست
"شمس لنگرودی"
دلم برایت یکذره است
کی میشود که
ساعت وقارش را
با بیقراری من عوض کند ؟
عقربه های تنبل
آیا پیش از من
به کسی که معشوق را در کنار دارد
قول همراهی داده اید ؟
در آسمان آخر شهریور
حتی ستاره ای هم نگران من نیست
به اتاق برمیگردم و
شب را دور سرم می چرخانم و
به دیوار می کوبم .
"حسین منزوی"
پای هر نامه هنوز
مینویسم روی ماهت را
از دور میبوسم
اما تو هیچ شباهتی
به ماه نداری
از سیب که بگذریم
فقط شبیه آخرین عکسی هستی
که از تو دریافت کردهام
زنی نسبتن بالابلند
با چهل و اندی سال
که میپوشاند هر بامداد
کِرِم کمرنگی
خطوط ریز کنار چشمانش را
عکس پنهانکارت بیش از این
نم پس نمیدهد
و رو نمیکند غمی را
که پشت آرایشی ملایم
پنهان کردهای
اما نگاه بی پردهات به من
که سالها مشق چشمهای تو را نوشتهام
میگوید در آن سوی دنیا
و دور از دستهای من
رسیدهتر از سیبی شدهای
که حوا
به دست آدم داد
"عباس صفاری"
فهمیدن حرفهای من
کمی سخت است
الکی که نیست
هر روز
چشمانش را
به تمام زبانهای زنده ی دنیا ترجمه کرده ام
هر شب
پیچش موهایش را
لا به لای بغض هایم تفسیر کرده ام
الکی که نیست
باید عاشق شده باشی
من این شعرها را
در آسیاب سپید نکرده ام
"شهریار شفیعی "