X
تبلیغات
رایتل

گلباغ شعر
روح "پدرم" شاد که فرمود به استاد ..... پسرم را "عشق" بیاموز و دگر هیچ.

نه او با من
نه من با او
نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه‌ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدی‌اش پایان بود
سیاهی ‌ای ره را بر نگاه خویش می‌بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می‌جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لب‌ها سخت می‌سرودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندان‌های خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می‌گویند
او با تو ؟
ولی من خوب می‌دانم
نه او با من
نه من با او
"نصرت رحمانی"

نوشته شده توسط محسن کاجاوی [ چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1394 ] [ 12:25 ب.ظ ]
لوگو و بازدید
گلباغ شعر
تعداد بازدیدکنندگان : 26059

کد موسیقی برای وبلاگ


دریافت کد ساعت

ابزار هدایت به بالای صفحه